خرید بک لینک

فک میکردم زنگ اول و دوم کلاً بیکاریم و وقت دارم واسه خوندن زیست؛ ولی دریغ..
دبیر شیمی با اینکه امروز باهامون نداشت کلاسمون رو با یه کلاس دیگه ادغام کرد و تقریباً شدیم ۴۶ نفر .انگار هوا کم میرسید به شُش هام
هر چند لحظه یه دقیقه بهمون تایم میداد به قول بچه ها تنفس کنیم.همیشه اینکارو میکنه و بچه ها هم همیشه تو اون یه دقیقه .سرشون رو میذارن رو میز و چشاشونو میبندن

بقیه ادامه مطلب...

برچسب: نویسنده: امیر مرادیان تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:32

مریم پیام داده: سلام دینا جان.میخواستم جواب بدم...ولی بابام موافقت نکرد.

این ولی یعنی جوابش مثبت بوده.

زنگزدم بهش گفتم اشکال نداره هرچی به صلاحته همون میشه.اونطوری که میگفت فهمیدم بخاطر ازدواج ناموفق خواهر بزرگش با یه غریبه،الان باباش فقط با فامیل وصلت میکنه.

برچسب: نویسنده: امیر مرادیان تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:32

محمد سرکار بود قبل غروب گفتم برم نون تازه بخرم روزمو باز کنم. ولی یه پسر خیلی احمق که خونشون نزدیک نونوایی بود بهم متلک می پروند.خیلی عصبانی شدم.همش حرف میزد.نمیدونم چرا..من که حجابم کامل بود،چادرم دا

برچسب: نویسنده: امیر مرادیان تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:32

فقط ازت میخوام....حال دل بابام خوب شه!همین فقط.

برچسب: نویسنده: امیر مرادیان تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:32

این مصطفی مشکوک میزنه..البته خودم یه حدسایی زدم....

برچسب: نویسنده: امیر مرادیان تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:32

محمد خوابیده..من بعد دوساعت مشغول بودن تو آشپزخونه برای برق انداختنش که البته هنوزم کار داره، همش ذهنم درگیره این دخترِ..

اکبر کاش میشد این پستمو ببینی...

برچسب: نویسنده: امیر مرادیان تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:32

قشنگترین بارون امسال امروز بارید.

برعکس هر روز هوا سر صبح کاملاً آفتابی.. و سرد نبود اصن!

منم نه پالتو تنم کردم و نه چتر بردم.ولی نیمه های مسیر بارون گرفت،با تگرگ..همچنان آفتاب و یه رنگین کمان گوگولی تو آسمون...انگار همش غیر طبیعی بود..به شدت زیبا...آسمون خیلی صاف و تمیز شد...ولی حسابی خیس شدم.

برچسب: نویسنده: امیر مرادیان تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:32

صفحه بندی